به نام حضرت دوست
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟!»
من میگشایم پیش رویش دفترم را
"گریان" و "خندان" بر میافرازم سرم را
آنگاه میگویم که: بذری نو فشانده است
تا بشکفد، تا بردهد، بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند "عشق" را تکرار کردم
با این صدای خسته، شاید "خفتهای" را
در چارسوی این جهان "بیدار" کردم
من "مهربانی" را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز "غصه مردم" شبی صدبار مردم ...
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که "فریاد" از جگر باید کشیدن؛
من با "صبوری" بر جگر دندان فشردم!
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید میگرفتم
بر من نگیری! من به راه "مهر" رفتم ...
در چشم من، شمشیر در مشت،
یعنی کسی را میتوان کشت!
در راه باریکی که از آن میگذشتیم،
تاریکی بیدانشی بیداد میکرد!
"ایمان به انسان" شب چراغ راه من بود!
تنها سلاح من در این میدان "سخن" بود!
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما "دلم" چون چوب تر، از هر دو سر سوخت!
برگی از این دفتر بخوان، شاید بگویی:
آیا که از این میتواند بیشتر سوخت!؟
شبهای بیپایان نخفتم
پیغامِ انسان را به "انسان" باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار "آشتی" بود
در خارزار دشمنیها
شاید که توفانی گران بایست میبود
تا بَرکَنَد بنیان این اهریمنیها ...!
اما هنوز این "مردِ تنهای شکیبا"
با کوله بار "شوق" خود ره میسپارد
تا از دل این تیرگی "نوری" برآرد
در هر کناری "شمعِ شعری" میگذارد ...
اعجازِ انسان را هنوز "امید" دارد ...
فریدون مشیری
- نویسنده : یزدفردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا

یکشنبه 09,اوت,2026